پيام يونسى پور
Payam Younesipour
اگر چوب حراج به واژه ها نزنيم و او را را اسطوره نناميم، ديگر بى انصافى است اگر «على رضا منصوريان» را ستاره اى محبوب در ميان هواداران قطب بزرگ پايتخت تلقى نكنيم. وداع او با پيراهن استقلال در آخرين ديدار اين تيم در جام حذفى، درى را به سوى گذشته اين بازيكن باز مى كند. پسرى كه از زمان برتن كردن پيراهن آبى تهران تا آخرين روز حضورش در تيم هاى ايرانى، پيراهنى جز استقلال را در ليگ كشور بر تن نكرد. نمادى از غيرت و تعصب كه شايد بايد او را در شيشه الكلى گذاشت تا مثل نمونه هاى دانشگاهى سال ها در سلامت بماند. پس فردا او رامقابل پسر بچه هاى امروزى قرارداد و گفت: «اين بود نمونه اى از غيرت و تعصب، اين بود معنى هوادارى در زمين مسابقه…»
«على منصور» لقبى بود كه اوايل دهه ۷۰ خورشيدى از روى سكوها به منصوريان اهدا شد. شعارى با همين لقب و براساس تلفيقى از ملودى يك سريال تلويزيونى و مذهبى برايش سرودند و چه جالب بود كه درست در روزهايى كه «على منصور» استقلالى ها داشت در سن پائولى آلمان به زندگى فوتبالى اش ادامه مى داد، در بازيهاى استقلال با همين شعار و بى آنكه او حضور داشته باشد، هواداران استقلال يادش را زنده مى كردند. محبوبيت منصوريان وامدار از تعصبى بود كه به پيراهن محبوب همان هواداران نشان مى داد، وگرنه بسيار بودند ستاره هايى كه به استقلال آمدند گل هاى ماندگار و فراموش نشدنى به ثمر رساندند، گاهى مقابل بازيكنان رقيب شاخ و شانه كشيدند، در مصاحبه هاى رسانه اى خون خود را آبى دانستند و چون همان تك فاكتور و ويژگى برتر منصوريان را نداشتند، خيلى زود از خاطرات محو شدند.
منصوريان آخرين يادگار استقلال دهه ۷۰ بود كه رفت. بازيكنى كه درست از دايره ميانى زمين با شوتى كه بدون استپ و نگاه كردن روانه دروازه پاس تهران كرد، چهره شد. وقتى كارنامه منصوريان از بدو تولدش در گهواره آبى استقلال تا روز وداعش با بازوبندى كه بر دست بست داشت و بر تخت قهرمانى از فوتبال كنار رفت را نگاه مى اندازيم، متوجه يك واقعه كم نظير مى شويم. «على منصور» با قهرمانى جام حذفى در سال ۱۳۷۴ خورشيدى به استقلال آمد و با قهرمانى در جام حذفى ۱۳۸۷ پس از سيزده سال شناخته شدن به عنوان نماد وفادارى و غرور باشگاه از اين تيم رفت. قرار گرفتن بازه عمر بازيگرى منصوريان در حد فاصل دو قهرمانى جام حذفى به همان اندازه قابل توجه است كه در سايه ماندن هميشگى و مطلقش در تيم ملى همواره يك ابهام بزرگ و عجيب بود.
سال ۷۶ و تيم محمد مايلى كهن را به ياد مى آوريم. نيازى نبود عقربه ساعت را در نيمه دوم تنظيم كنى… خروج منصوريان در هر مسابقه از زمين بازى و ورود فرهاد مجيدى يا مهرداد ميناوند معنى رسيدن به دقيقه ۶۰ بازى را مى داد. كارنامه او به دلايلى مبهم و نامشخص از عناوين و تعدد بازيهاى ملى ناقص مانده،
هر چند كه باز هم كسى به اين زودى نام او را از ياد نخواهد برد. شايد بتوانيم براى نسل جديد جامعه هوادارى فوتبال ايران كه امروز ميان سنين ۱۵ تا ۲۰ سال سن دارند افسوس خورد كه اوج فوتبال «على منصور» را به ياد نمى آورند. كاش مى شد «ژن» بازيكنى چون او را كشف و برداشت كرد يا مقدارى از خون منصوريان گرفت و به بازيكنانى تزريق كرد كه در سال هاى آتى با پيراهن استقلال به ميدان مى روند. استقلال بدون «على منصور» چه در زمين، چه روى نيمكت و چه روى سكوها، چيزى كم دارد! به نبودنش از چه زمان عادت مى كنيم !